|
شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی... وقتی که مرا از دل خود میرانی... یعنی که تو هیچوقت عاشق نشدی... زرد است که لبریز حقایق شده است... تلخ است که با درد موافق شده است... شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است . + نوشته شده در 87/12/29 19:17 توسط بینام |
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین ! بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم من پایین بود و باختم . + نوشته شده در 87/12/23 17:25 توسط بینام |
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم، صید افتاده به خونم، بی من از کوچه گذر کردی و رفتی، بی من از شهر سفر کردی و رفتی، قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم، تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم، تو همه بود و نبودم، تو همه شعر و سرودم، من و یک لحظه جدایی؟! نتوانم! بی تو من زنده نمانم.. + نوشته شده در 87/12/17 22:8 توسط بینام |
|